۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

انسان معیار است

متافیزیک: چه چیزی در جهان وجود دارد؟
فیلسوف، دانشمند و هنرمند همه سعی می کنند یک جهان واحد را تعریف کنند. همه به ما می خواهند بگویند چه چیزی واقعاً وجود دارد (یا حقیقت چیست). اما آنها این را به طرق مختلف انجام می دهند. یک هنرمند سعی می کند تا آگاهی خویش را به عنوان مثال با به تصویر کشیدن بیان کند. هدف دانشمند دقت، قابلیت پیش بینی و کنترل وقایع است. یک فیلسوف به دنبال آشکار کردن و وضوح و دقت مفاهیم است. بابراین، دانشمند بر آنچه مشاهده می کند تکیه دارد، در حالیکه فیلسوف می پرسد خود "مشاهده کردن" چه معنی می دهد. آیا موقعی که با استفاده از یک میکروسکوپ، یک تلسکوپ، تلویزیون ویا یک عکس اشعه ایکس چیزی را مشاده می کنید آنچه واقعیت دارد را می بینید. دانشمند و فیلسوف، بر خلاف یک هنرمند، انتظار می رود که برای آنچه می گویند دلیل ارائه کنند، اما نوع دلیلی که ارائه می دهند متفاوت است.

انواع متافیزیک
متافیزیک شاخه ای از فلسفه است که تلاش می کند جهان را به طور کامل، و نه از طریق آزمایش اجزاء آن – که در حقیقت روش علم است – از طریق تجزیه و سازماندهی عقاید و مفاهیم، بشناسد و بفهمد. پیش فرض های متافیزیکی اغلب تعیین کننده راه و روشی است که ما دیگر مسائل فلسفی را مورد بررسی قرار می دهیم. بنابراین برای مثال ماتریالیسم (ماده گرایی) تئوری متافیزیکی است که حرکت ماده (که آن چیزی است که فضا را اشغال می کند) را در اصل به عنوان هر آنچه در جهان وجود دارد محسوب می کند؛ آنچه وجود دارد می تواند توسط وضعیت فیزیکیش قابل توضیح باشد. مشکلی که متریالیسم با آن مواجه می شود وارد کردن خود آگاهی (و هوشیاری) و هدفمندی در این مدل است.
ایدئالیسم [از طرف دیگر] وجود فکر یا روح (خواه ذهنی و یا عینی) را به عنوان جنبۀ بنیادی و ساده نشدنی جهان معرفی می کند. مشکل ایدئالیسم در این است که در همۀ گونه های [یا ورژن های] مختلف آن، به جهان ملموس مادی بهای کمی داده مشود. یک ایدئالیست در متافیزیک، به طوری که در فصول آینده خواهیم دید در مبحث شناخت شناسی بیشتر یک عقل گراست تا یک تجربه گرا. متریالیسم و ایدئالیسم هر دو تئوریهای متافیزیکی مانیستیک [دیدگاهی که معتقد است حقیقت از یک مفهوم یا سیستم واحد نشأت می گیرد] هستند؛ بدین معنا که هر کدام ادعا می کنند که در جهان فقط یک حقیقت والا وجود دارد [یا در جواب سؤال تیتر اول، جهان قابل کاهش به یک چیز واحد است].
متافیزیک دوالیسم [دوگانگی]، با این حال، وجود دو دسته بندی را به عنوان منشاء هستی ادعا می کند که هیچکدام قابل کاهش و یا تبدیل شدن به دیگری نیستند. مسأله ای که دوالسیت با آن روبروست (همانطور که در فصل هجدهم به آن اشاره می کنیم) این است که چگونه فکر و ماده، اگر آنها به طور اساسی با هم متفاوتند می توانند بر یکدیگر تأثیرگذار باشند.
تعداد بسیار زیادی عقاید متافیزیکی دیگر نیز وجود دارد. ارسطو جهت توصیف عناصر غایی و نهایی که هر چیز دیگر در جهان از آنها تشکیل شده است، هشت (و گاهی ده) گروه، انواع و یا خواص را ذکر می کند. این گروهها و دسته بندی ها در فصل هفتم ذکر شده اند به این عنوان که آیا یک گزاره [یا قضیه مطرح شده] دارای هیچ معنی خاصی هست یا نه.
کانت اولین کسی بود که متوجه شد برخی از چیزهایی که واقعیت انگاشته می شوند در حقیقت خصوصیات اشیاء[ و به عبارت دیگر حقایق واقعی] نیستند بلکه روشهایی هستند که از آن طریق ما اطلاعات و دانسته هایمان را منظم و مرتب می کنیم. رابطه علت و معلول به طور مثال خاصیت ذاتی وقایع نیست، بلکه یک چارچوب جهت مبحث ادراک جهان را به میان می اندازد و در حقیقت یکی از روشهایی است که ما واقعیات را طبقه بندی و سازماندهی می کنیم تا آنها را درک کنیم. ما قادر به درک و تجربۀ وقایع نیستیم مگر آنها را در این گروه بندیها قرار دهیم.
"هگل" حدود هشتاد گروه بندی متافیزیکی ( از قبیل کیفیت، کمیت و اندازه گیری) را مطرح کرد که از میان مراحل مختلف تز [گزاره]، آنتیتز [ضد گزاره] و سنتز [ترکیب] و در یک فرآیند دیالکتیک عبور می کنند. "پیرس" یک طرح غیر معمول مطرح کرد که شامل سه سطح متافیزیکی اولیه، ثاویه و ثالثیه می باشد.
اینها و دیگر دکترین های متافیزیکی در طول اعصار و قرون با یکدیگر در حال جنگ و ستیز بوده اند. این منازعه ها اغلب تند و شدید هستند اما به وخامت کشیده نشده اند.
[نکته بسیار جالب در این میان این است که] فلسفه های قدیمی نمی میرند، آنها فقط کمرنگ و کم اثر می شوند. [دلیل این امر آن است که] متافیزیک چیزی نیست که بتوان آن را با توجه به حوادث و تجربیات ثابت و یا رد کرد، چرا که [مبحث متافیزیک و دامنه آن] در قالب هیچ تست و یا آزمایشی نمی گنجد، چرا که در حقیقت این متافیزیک است که تعیین می کند خود آزمایش به چه معنی است.
[به عنوان مثال] هیلوزوییزم – دیدگاهی که معتقد است همه چیز زنده است – هنوز دارای طرفدارانی است. سولیپسیزم – تئوری که می گوید فقط من وجود دارم و نه هیج چیز دیگر – غیر قابل تکذیب است (شوپنهاور در این خصوص گفت این ادعا نیازی به تکذیب ندارد بلکه به درمان نیاز دارد!)
واژۀ حقیقت اغلب در این مرحله وارد بحث می گردد، اما کمک زیادی به قضیه نمی کند. همۀ متافیزیک دانان ادعای تشخیص آنچه حقیقی است از آنچه فقط ظاهری است را دارند، اما آنها بر سر معیار آن توافق نظر ندارند. افلاطون می گوید تختی که روی آن می خوابید از طرح یا ایدۀ تخت کمتر حقیقت دارد. تخت شما ممکن است ناصافی داشته باشد ولی در ایده تخت هیچ عیبی ندارد. تخت شما روزی وجود نداشته و یک روز هم نابود خواهد شد ولی ایدۀ تخت ابدی است. اشیاء خاص یا چیزهای خاص برای افلاطون آن چیزهایی هستند که وجود دارند زیرا که آنها از ایده یا فرم آن چیز تقلید می کنند یا در آن مشارکت دارند. تنها این فرمها یا ایده ها هستند که حقیقی می باشند.
"کانت" [در این خصوص] می گوید حقیقت چیزی است که با برداشت انسان بر اساس اصول و قوانین [طبیعی] مرتبط است. "هگل" موقعی که اظهار می کند که عصاره و اصل حقیقت خودآگاهی و هوشیاری انسان است در واقع بر ایدئالیسم تمرکز میکند. "ویلیام جیمز" معتقد است آن چیزی حقیقی است که ما خود را در مورد آن متعهد و ملزم بدانیم که به هر حال آن را قبول کنیم و بپذیریم. برای کروس حقایق فیزیکی هیچ حقیقتی ندارند، در حالی که هنر به طور والا و برجسته ای حقیقی است. فیلسوف های دیگر با این حال تاکید کرده اند که حقیقت بوسیله یک حجاب از توهم و خیال، برای همیشه از ما پنهان است.
بنابراین واژه حقیقت یک واژه جهت تکریم و بزرگداشت است تا یک مفهوم توصیفی مفید. موریس کوهن می گوید که این [حقیقت] یک الهام یا وحی قابل قبول و تفاهم است بدون هیچ وابستگی بر هیچ معنی قطعی!

هدف متافیزیک: چه چیزی وجود دارد؟
هدف متافیزیک آن است که ماهیت جهان و آنچه در آن است را مشخص سازد و برای آن تا جایی که امکان دارد طرحی ساده، کامل و موجز ارائه دهد. یک متافیزیک دان سعی می کند آنچه در جهان وجود دارد را در کمترین تعداد گروه بندی ها و طبقه بندی ها قرار دهد. او می خواهد برای مثال انرژی پتانسیل آب در بالای آبشار نیاگارا (که ممکن است هرگز به انرژی حرکتی تبدیل نشود) و ظرفیت یک دانه کوچک نمک برای حل شدن در آب (که ممکن است هیچگاه تحقق نپذیرد) را دریابد؛ اما او نمی خواهد که فریب بخورد و چیزهایی که وجود ندارند و یا تنها مورد قبول عوام هستند را در طرح خود بگنجاند، مثلاً مانند ملکۀ حال حاضر فرانسه [که وجود خارجی ندارد]، و یا یک کوه طلا به ارتفاع یک مایل، حتی اگر فلاسفه آن را مورد بحث قرار دهند (که در حقیقت یکی از مسائل و مشکلات "معنی دادن" است و در فصل هفتم مورد بحث قرار داده می شود). "نلسون گودمن" در این مورد این چنین می گوید:
"بعضی چیزهایی که برای من بدون توضیح قابل قبول به نظر نمی رسند نیروها و مفروضات هستند. اظهارات مخالف حقیقت، موضوعاتی هستند که امکان وجود دارند اما حقیقی نیستند. الکترونها، فرشتگان، شیاطین و ... لیست کوتاهی از این گونه مشکوکات هستند که البته با یک لیست کامل فاصله زیادی دارد!
شما ممکن است با دیده شک به برخی از این گونه موارد بنگرید و اظهار کنید که چیزهای بیشتری در زمین و آسمان وجود دارد تا آن چیزهایی که من در فلسفۀ خود تصور کرده ام.. با این حال من از این بیم دارم که به جای آن، چیزهای بیشتری از آنچه من متصور شده ام تا آنچه که در آسمانها و زمین است وجود نداشته باشد."
براستی چه چیزی وجود دارد؟ مدادی در دست من، ستاره ای در آسمان، سوراخی در فرش، دردی در دندانم، صدای زنگی در گوشم، آهنگی در قلبم، سرخی در غروب آفتاب، بحثی در مجلس، آشوبی در ایرلند، نیازی در عمل، وظیفه ای برای انجام، احتمالی برای موفقیت، تفاوتی در اندازه، کدامیک از اینها بخشی از جهان را تشکیل می دهند؟ تنوع و تکثر کاهش ناپذیر و ساده نشدنی آنچه وجود دارد به نظر غیر قابل انکار به نظر می رسد.
با این حال فلاسفه و دانشمندان همیشه تلاش کرده اند تا این تکثر و چندگانگی نامرتب را ساده کنند و کاهش دهند. تالس اظهار کرد که [منشاء] همه چیز در اصل آب است. دیگر متفکرین یونانی عناصر دیگری به آن افزودند - زمین، هوا و آتش. [با این حال] رشد و توسعه دانش اجازه داد تا ساده سازی و کاهش [تعداد طبقه بندی ها] براستی انجام شود. بنابراین کالری [یا همان انرژی حرارتی] که زمانی تصور می شد جزو مستقلی از ذات یا اصل حرارت باشد، به حرکت مولکولها ساده شد، ژن به عنوان واحد وراثت به ماده شیمیایی DNA ساده شد، چیزی که زمانی جن زدگی و تسخیر [بدن توسط] شیطان نامیده می شد به عدم تعادل غده ای ساده شد. ساده سازی یا کاهش نقش بسیار مهمی در توضیح علمی بازی می کند، همانگونه که در فصل دهم خواهیم دید. عده ای از فلاسفه سعی می کنند که پدیده ها را به گروهی از داده های حسی (ُSensibilia) ساده کنند (فصل سوم)؛ و گزاره ها را به جملات (فصل هفتم)؛ و شخص را به یک بدن (فصل هفدهم). مشکل بزرگ با ساده سازی (Reduction) انجام آن بدون ارتکاب مغلطه ساده سازی(Reduction fallacy) است. برای مثال اینکه بگوییم موسیقی ویولون چیزی نیست جز اصطکاک حاصل از کشیدن موی اسب بر روی رودۀ گربه در حقیقت مرتکب مغلطه ساده سازی شده ایم. یک ساده سازی توصیفی صحیح، همانگونه که در قسمت پیشرفت علم (فصل دهم) می بینیم، چیزی از این جهان حذف نمی کند، بلکه تنها راهی صرفه جویانه تر و خلاصه تر برای بیان مفاهیم و پدیده هاست. دما (حرارت) چیزی جز حرکت مولکولها نیست، در حالیکه موسیقی چیزی ورای حرکت رشته سیمها بر روی هم است.
یک مثال از یک ساده سازی موفق، کار "راسل" (Bertrand Russell) برای ساده کردن اعداد است به کلاس کلاسها. او پیشنهاد کرد که فلاسفه این اصل را بپذیرند که همیشه ساختارهای منطقی را با نهادهای استنباط شده جانشین کنند. وایتهد (Whitehead) به همین ترتیب نقطه را به یک کلاس احجام همگرا ساده کرد... .
از طرق مختلف، فیلسوفانی با نظرات مختلف همچون سقراط، دکارت، لایبنیتز، لاک، هیوم و ویتگنشتاین از راه تحلیل به دنبال ساده سازی متافیزیکی بوده اند.

اشیاء و رویدادها
یکی از روشهای قدیمی جهت درک اینکه چه چیزی در جهان وجود دارد، جدا کردن اشیاء است از رویدادها. قلم من برای مثال یک شیء است؛ فضا اشغال می کند (یا در فضا قرار دارد). یک مباحثه ولی یک رویداد است که در طول زمان جریان دارد و یا در زمان اتفاق می افتد. اشیاء آنطور که ادعا می شود ماده هستند و با خاصیت استمرار همراه هستند؛ در حالیکه رویدادها فرآیند هستند و با خاصیت تغییر همراه می باشند. اما آیا این تمایزات انحصاری می باشند؟ آیا کاملاً واضح و آشکار هستند؟ آیا یک رودخانه یک شیء است یا یک رویداد؟ در مورد رنگین کمان چطور؟ یا یک الکترون؟ یک پیام حسی؟ (فصل سوم). رویدادها بایستی در برگیرندۀ اشیاء باشند و می توانند در مورد آنها اتفاق بیافتند. یک بحث بدون افراد انسان که در بحث شرکت کنند وجود نخواهد داشت؛ پرواز یک تیر در هوا بدون وجود تیر امکان ندارد. علاوه بر این همه چیز در طول زمان تغییر می کند؛ قلم من هم اکنون دقیقاً همان چیزی نیست که دیروز بود. بنابراین تمایز بین اشیاء و رویدادها زیاد هم مفید نیست.
از میان فیلسوفانی که برای مفهوم رویداد اولویت قائل هستند می توان از شپنهاور، برگسون، کسیرر و وایتهد نام برد که فلسفه فرآیندی آنها بوسیله تئوری نسبیت حمایت می شود. به قول انگلز (Engels) "فکر اصلی اولیه (که متریالیسم دیالکتیکی از هگل به ارث برده بود) که جهان نبایستی یک مجموعه پیچیده از چیزهای از قبل آماده شده بلکه باید مجموعه ای از فرآیندها در نظر گرفته شود.
ویتگنشتاین با این حال نظریه خود را ابراز داشت که جهان همان چیزی است که هست (یعنی حالتهای امور و نظم میان اشیاء است). البته طرح های متافیزیکی دیگری هم جهت طبقه بندی کردن آنچه وجود دارد موجود می باشد. در اتمیسم منطقی راسل اظهار می دارد اجزاء اصلی جهان عبارتند از اشیاء مشخص، کیفیتها یا خواص، ارتباطات و وابستگی ها و حقایق. دوی (Dewey) اینگونه در نظر می گیرد که جهان از میدان ها (فیلدهایی) تشکیل شده است (فیلدهایی از چیزهای دارای رابطه دو جانبه رویدادها و افراد). دیگر فلاسفه برای اشخاص، معانی، فعالیتها، داده های حسی، کارهای هنری و برای خدا و خدایان استقلال و خود مختاری متافیزیکی قائل هستند.

طبیعت گرایی (Naturalism)
با نگاهی گذرا و سریع به برخی از کوششهای عظیم جهت درک اینکه چه چیزی در جهان وجود دارد پرداخته شد و اینک می توان به سه نوع دیگر متافیزیک نیز اشاره کرد. طبیعت گرایی به در نظر گرفتن تنها یک مقوله تمایل دارد - که در واقع طبیعت است - تا همه آنچه در فضا و زمان قرار دارد شامل کل فرآیندها و اشیاء، زنده و غیر زنده را در بربگیرد. طبیعت گرایی تنها از وجود فقط یک طریقه بودن یا هستی دفاع می کند و وجود چیزی به نام مافوق و یا مادون طبیعت را نفی می کند. گوته میگوید: "طبیعت نه پوسته دارد و نه هسته"
طبیعت گرایی از انحصارطلبی و یگانه گرایی هر دوی متریالیسم و ایدئالیسم و نیز مشکلات مفهومی دوآلیسم اجتناب می کند با اظهار به اینکه اگر چه ماده پایه و اساس هر چیزی است که وجود دارد ولی این بیانگر همه آنچه وجود دارد نیست به طوری که تفکرات و ارزشهای انسان، امیدها و ایده های او، ناکامیها و اوهام و تخیلات او، همه و همه بخشی از جهان مادی است که به خود آگاهی رسیده است. فکر و ذهن نه معجزه خلقت هستند و نه مداخله ای از خارج از جهان مادی.
طبیعت گرایان، متریالیستها را متهم می کنند که مرتکب مغلطه خلاصه سازی شده اند هنگامی که می گویند وضعیت ذهنی چیزی نیست جز مولکولهای مواد [تشکیل دهنده مغز و سیستم عصبی]. با این حال طبیعت گرا در این زمینه با متریالیستها موافقند که هر آنچه وجود دارد یا اتفاق می افتد اساساً با استفاده از اصول علمی قابل توضیح است.

ایدئالیسم محض
یک نوع از متافیزیک ایدئالیستی که در قرن نوزدهم بسیار جذاب بود و جنبه های جذاب یگانه گرایی را نمایش می گذارد، توسط تنیسون (Tenisson) به خوبی بیان شده است:

گلی [رویده] در شکاف دیوار
من ترا از آن شکاف میچینم
من ترا اینجا در دستانم نگاه می دارم با ریشه و دیگر اجزایت
گل کوچک - اما اگر من می توانستم بفهمم
که تو چه هستی، از ریشه گرفته تا دیگر اجزایت
من می توانستم بفهمم که خدا و خود من چه هستیم

بنابراین جهان به صورت یک کلِّ زنجیروار و تقسیم نشدنی دیده می شود، که هر قسمت آن چیزی است که هست، تنها به خاطر محل و موقعیت آن در این کلِّ ایده آل. [و اینکه] اگر هر عنصر یا حقیقتی به صورت منفصل درنظر گرفته شود [در واقع] یک تحریف [یا قلب در حقیقت] خواهد بود.
اما ویلیام جیمز و اف.سی.اس شیلر این دیدگاه جهان یکپارچه را محکوم کردند. راسل (Russel) عنوان کرد که جهان بیشتر ربطی بین آنها است. وی در زیستنامه خود چنین به این مسأله چنین می تازد:

"فیلسوفان آکادمیک، از زمان پارمنیدس باور کرده اند که جهان یکپارچه است...اساسی ترین باورهای عقلانی من این است که این یک محمل است. به باور من جهان از نقاط و فاصله ها تشکیل شده است، بدون یکپارچگی یا وحدت، بدون پیوستگی، بدون انسجام، ترتیب و یا هر خصلت دیگری که عشق را به وجود می آورد. این [جهان] تشکیل شده است از رویدادها [که] کوتاه، کوچک و تصادفی هستند. ترتیب، وحدت و پیوستگی همه اختراعات انسان هستند، درست به همان اندازه کاتالوگها و دائرة المعارف ها.

مکانیزم
سومین تفکر متافزیکی مهم، که نگاه علمی قرن هفدهم را بازگو می کند، مکانیزم است. در این [سیستم] متافیزیکی جهان به صورت یک ساعت (که استعاره است از یک سیستم مکانیکی) بزرگ تعبیر می شود، یک ماشین مرکب که به صورت کلی و منحصر به فردی توسط اجزای تشکیل دهنده اش مشخص می شود. مکانیزم فرضیه قضیه جبر را به متریالیسم اضافه می کند:
جهان یک سیستم بسته و جامع (بی نیاز به بیرون از خود) مادی است از علت و معلول ها. هر گاه در کیفیت چیزی تغییر داده شود (مانند جسمی که گرم تر و یا زیباتر می شود)، این تنها یک علامت ثانویه است، یک سایه منفعل از تغییری در مقدار یا حرکت ذرات ماده اصلی [در آن جسم]. بنابراین مکانیزم همزمان با نظریات زیر مخالف است:
  1. با ایدئالیسم، دوالیزم و وایتالیزم (یا حیات گرایی که تصریح می کند که حیات یا ذهن را نمی توان به ماده ساده کرد)
  2. با متریالیزم دیالکتیکی که می گوید یک کلِّ مرکب رشد نمی کند مگر اینکه در درون خود با تضاد روبرو باشد.
  3. تلئولوژی (حکمت علت غایی) که بیان می دارد که برای جهان منظور و هدفی وجود دارد - آنچه ارسطو علت غایی نامیده است - و اینکه بنابراین شما برای مثال حقیقتاً قادر به درک یک میوه درخت بلوط نیستید مگراینکه بدانید هدف از آن این است که به یک درخت بلوط تبدیل شود؛ یا خاک رس، مگر اینکه بدانید به یک قوری سفالی تبدیل می شود؛ یا انگور مگر بدانید می تواند "دل مردم را شاد کند". (علت نهایی توسط داروین از طبیعت حذف شده است. ر.ک. فصل 13)
تاثیر دیدگاه جهان مکانیکی به طور کامل در اثر متیو آرنولد، "ساحل دوور" بیان شده است:

"ای عشق بگذار رو راست باشیم
با یکدیگر! برای جهان، که به نظر می رسد
در برابر ما دروغ می گوید همانند سرزمین رویاها
بسیار متنوع، بسیار زیبا، بسیار نو
براستی هیچ لذت، هیچ عشق، هیچ نور
هیچ اطمینان، هیچ صلح، هیچ امیدی برای درد در آن نیست
و ما اینجائیم بر روی صفحه تاریک پیچیده در
هراس گیج از تقلا و نزاع
جایی که سپاه جهل با شب برخورد می کند"

اما مکانیزم، همچون ایدئالیزم محض، ناقص به نظرمی رسد. اولاً هیچکدام از این تئوریهای متافیزیکی نمی توانند برای توجیه پدیده های نو در جهان بکار روند. (اینکه چگونه علم ظهور پدیده های نو را توضیح می دهد موضوعی است که در فصل دهم بدان پرداخته شده است)
دوم اینکه، تصویر کردن مکانیکی جهان همانند یک ساعت عظیم ناکافی است. یک ساعت با ذخیره کردن انرژی (برای مثال، در یک فنر تحت فشار) و سپس با آزاد کردن آن کار می کند. اما ماشین های پیچیده تری وجود دارند، همانند موتورهای حرارتی، که با ذخیره کردن انرژی کار نمی کنند، بلکه با تغییر انرژی [از صورتی به صورت دیگر حرکت می کنند]. برای مثال دستگاه با ذغال پر می شود و [با سوختن ذغال] آب به بخار تبدیل می شود که [به نوبه خود] پیستون را به حرکت در می آورد. و کامپیوتر که نه تنها انرژی، بلکه اطلاعات را نیز ذخیره و تبدیل می کند.
سوم و (مهمتر از همه) اینکه پدیده های طبیعی همچون الکترو مغناطیس وجود دارند که به صورت مکانیکی به هیچ عنوان قابل توجیه نیستند. امروزه در علم فیزیک پدیده های خاصی وجود دارد که در اصل غیر قابل پیش بینی است (نظیر ساطع شدن یک ذرّه آلفا). از اینرو ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر